|
آوای شباهنگ مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.
| ||
|
به نام خدا
از اینکه قابل دونستی تشکر میکنم. لطفا منو از نظرات، انتقادات و پیشنهاداتت محروم نکن. بی صبرانه منتظر هستم
وقت دعا منو فراموش نکن. محتاجیم به دعای خیر تمام دوستان. [ جمعه 1391/02/29 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم
من از تو می گفتم و تو در جوابم از او.... و شمع همچنان در سیاهی شب می سوزد... [ پنجشنبه 1392/02/26 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم
من از تو می گفتم و تو در جوابم از او.... و شمع همچنان در سیاهی شب می سوزد... [ پنجشنبه 1392/02/26 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
خداوکییش اگه نذاری تو وبت خیانت به تشیع کردی
![]() آی مسلمونا ....آی شعیه ها...آی سینه زنان حسینی...
خبر دارم براتون خبر بد....!
چندین سال پیش ،امام حسین (ع) رو به شهادت رسوندن ...دستان مبارک
حضرت ابوالفضل عباس رو بریدن...حضرت زینب رو به اسارت بردن ...
امام حسین کمک می خواست (آیا کسی هست مرا یاری کند؟)
همون نا مسلمونایی که به امام حسین لبیک گفتند ،به امام حسین پشت کردن ...یکی از ترس از دست دادن مالش،یکی از ترس از دست دادن جا و مقامش...هیچ کس یاری نکرد...
احساس نمی کنید که حادثه عاشورا بازم داره اتفاق می افته..؟؟؟شاید کم و بیش شنیده باشین که بعضی از وهابیهاَ قبر "حجرابن عدی"
یکی از یاران حضرت علی رو نبش قبر کردن و جسد سالم ایشون رو به جای نامعلومی بردن...
![]() ![]() اون حروم زاده های بی شرف می خوان قبر مبارک حضرت زینب (س) روبشکافن
که البته هیچ غلطی نمی تونن بکنن ،مگر شیعه مرده باشه ...
زینب قلب شیعه ست ...
((بابی انت و امی یا زینب کبری سلام الله علیها))
لبیک لبیک لبیــــــــک یا حسیــــــــــــــــــــــــن علیه السلام پیام یکی از وهابیون برای تخریب حرمین شریف: ![]() ترجمه: ازاد کردن سوریه و عراق از مشرکین علی بن ابی طالب واجب تر از ازادی فلسطین از دست یهوده . ما نوه های معاویه هستیم ای روافض(شیعه) قبر علی بن ابی طالب (صلوات الله علیه) را هم نبش میکنیم و مهدی تون را از سرداب درمیاریم و می کشیمش! این تهدید نیست عهدی است که باخودمون بستیم تمنا میکنم قبر زینب(س) را هم نبش کنید.
توجه:
دوستدارن اهل بیت لطفا این مطلب را در وبلاگ هایشان باز نشر کنند.
خواهر و برادر های عزیزم این مطالب عاشقانه ،داستان هاو غیره رو همیشه میتونید بذارید
تو وبلاگ هاتون ولی الان وضعیت فرق می کنه ...حضرت زینب(س) رو تنها نذاریم
ما شیعه ایم شیعه کی شود اسیر ظلم...شیعه ریشه کن کند ستم به دست خود
برگرفته از وبلاگ "دهکده آرامش"
[ پنجشنبه 1392/02/26 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم دیگه از ستاره ها خسته شدم... از غم تلخ شبا خسته شدم... همه جا بوی دروغ و تهمته... دیگه از رنگ و ریا خسته شدم... ای خدا خسته شدی از غم من؟!! منم از هرچی دعا خسته شدم... همه مدعی میشن که عاشقن... چه کنم از ادعا خسته شدم... تو بیا منو ببر به آسمون... دیگه از زمینیا خسته شدم [ پنجشنبه 1392/02/26 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم این یکی از نظرات وبلاگم بود...خیلی قشنگ بود منم برای مخاطب خاص گذاشتمش. وای خدا [ سه شنبه 1392/02/24 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم خواهر گنج باش نه چراگاه. اولی ذخیره مهتران و دومی تاراج چشم چران [ سه شنبه 1392/02/17 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم ادامه داستان به نام خدا خوب میگفتیم... اسمش دراومد و رفت به خوابگاه دانشجویی.... ذوق زده بود یا نبود؟؟!!!....خودش هم نمی دونست... بهرحال وقتی که تنها میشد و به خودش..عشقش...حج قبول شدنش فک میکرد...حتی اگه همون موقع هم میمرد دیگه واسش کافی بود...عشقش از طرف خدا جواب داده شده بود و از همه مهمتر خداوند راضی بود... حس پیروز شدن...حس بدست آوردن همسر مورد علاقه به همراه حاجی شدن...اینکه یک عمر قراره خوشبخت بشی اونم با پاسخ خداوند...حس وصف ناشدنی بود که به تمام آنچه در زمین و بهشت بود می ارزید... پس از مدتی جریان رو به خانواده ش گفت...اونها هم نظرات متضادی می دادند یکی میگفت برو یکی میگفت فعلا واجب نیست بذا وضع بهتر شه.... با تمام شرایط اطرافش تصمیم گرفت این خبر پیروزی رو که خداوند نصیبش کرده رو بب صداقت تمام و هیجان کامل به زیبای خفته زندگیش بگه... برید بقیه شو بخونی بد نی برچسبها: حرف دل, خاطرات, اندر حکایات زندگیه رضا, داستان, شروع یک عشق بقیه شو بخونی بد نی [ چهارشنبه 1391/11/25 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم سلام دوستای خوبم خوبید؟؟؟؟.... از دوستای خوبم که توی این مدت سراغ میگرفتن ازم، بسیار متشکرم یه وقت می بینی خیلی کار داری یه وقت می بینی بیکاری...شغل ما ایجور ایجاب میکنه دیگه... به دل نگیرید... ممد میگفت آقا پیامکمو بذا تو وبلاگت...منم اینو بهانه پست جدیدم کردم که حداقل اینجا تار انبکوت (عنکبوته خودتون) نگیره... خروسه سر کلاس به مرغه میگه : نوک میدی؟ مرغه میگه : اینجا؟؟!!!!زشته... خروس میگه : بابا بی جنبه واسه مدادم می خوام این ممد گفت بذارش به من چه...یقه خودشو بگیرین...:) ناگفته نمونه این ممد ما دو سال جهشی خونده و الان سال سوم دبیرستانه...بسیار هم دانش آموزه منظبت،مؤدب و باهوشیه... قصد ازدواج هم نداره آخه میخواد ادامه تحصیل بده [ چهارشنبه 1391/11/18 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم این همه پیچ این همه گذر این همه چراغ این همه علامت و همچنان استواری به وفادار ماندنِ به راهم، خودم، هدفم... وبه تو وفایی که مرا و تورا به سوی هدف راه می نماید... برو ادامه مطلب "بقیه شو بخونی بد نی" برچسبها: حرف دل, درددل, تنهایی, جمله های ناب, ادبی بقیه شو بخونی بد نی [ چهارشنبه 1391/11/04 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم
همیشه دير میفهميم!
وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد: خدا در مواقع سختيها تنها پناه میشود. يک عزيز وقتی که از دست رفت همه کس میشود. عزیزانت را در آغوش بگیر، بگو که چقدر آنها را دوست داری!
امروز به همه چیز خوب بنگر، قدر داشتههایت را بدان و سپاسگزار پروردگارت باش! فرصتها را از دست نده! زندگی آنقدرها هم طولانی نيست… شاید فردایی نباشد! قدرش را بدان! برچسبها: حرف دل, درددل, تنهایی [ یکشنبه 1391/11/01 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام..امروز یاده یه چیزی افتادم و خود به خود کلی خندیدم... دوستان مراقبت امتحان هم خودش اوضاعیه... گذشته از خیلی چیزا، وقتی حوصلم سر میره موقع مراقبت به یه دانش آموز نگاه میکنم (کلا دوس ندارم اینو و اکثر موقع ها سرم پایینه) خیلی جالبن این دانش آموزا بخدا...ییییییییک کاراییی میکنن یییییییک کاراییی!!!!که نگو.. مثلا بعضیاشون هی توی چشمات و صورتت نگاه میکنن و میرن توی فکر و هی با زیرلبی با خودشون حرف میزنن... من واسه خودم اسم اینا رو گذاشتم دانش آموز متفکر... جالب اینجاست اونوقت هیچی هم بلد نیستن هااااا بنظرم اینا دانش آموزایی هستن که توی ذهنشون دوس دارن زرنگ باشن و خودی به معلم نشون بدن ولی چون کشش إش رو ندارن حالا به هر دلیل... بعد میان و ادای دانش آموزای زرنگ و متفکر رو درمیارن..آقا وقتی من رو جلسه ام وقتی همچین افرادی رو میبینم اصلا نمی تونم جلو خودمو بگیرم...اگه بگید چقد خنده م میگیره... برچسبها: خاطرات مدرسه, مدرسه, اندر حکایات زندگیه رضا, دانش آموزان, خاطرات [ پنجشنبه 1391/10/28 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم (لطفا قرمز ها با صدای طلبکارنه و زمخت خوانده شود و اب ها با صدایی بغض زده و مهربان و آرام) در دادگاه... = نامت چه بود؟ - آدم =فرزنده؟ - من را نه مادری نه پدر، بنویس اول یتیم عالم خلقت = نام محل تولد؟ - بهشت پاک = اینک محل سکونت؟ - زمین خاک = آن چیست بر گرده نهادی؟؟؟ - امانت است = قدت ؟ - روزی چنان بلند که همسایه خدا...اینک به قد سایه ی بختم بر روی خاک = اعضای خانواده؟ - حوای خوب و پاک، قابیل خشمناک، هابیل زیر خاک = روز تولدت؟؟؟؟ - در روز جمعه ای، به گمانم که روز عشق فقط از خدا یه بار دیگه میخوام، فقط یه بار...خدا خودت میدونی واقعا میخوام که جبران کنم پس فرصت دوباره بهم بده...میدونی که میخوام فقط تنبلیم میشه به.... دوستان ادامه نوشته بالا رو در ادامه مطلب بخونید...خالی از لطف نیست... برچسبها: حرف دل, درددل, تنهایی, جمله های ناب, ادبی بقیه شو بخونی بد نی [ چهارشنبه 1391/10/27 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم اطلاعیه با سلام، با عرض پوزش از دانش آموزان اول بقیه الله بخاطر اینکه بد قولی شد... قرار بود شنبه نمرات شما رو بزنم ولی الان چهارشنبه هست...اون هم بی دلیل نبود...امیدوارم شما بزرگواران عفو نمایید... نمرات ثبت شده در وبلاگ نمره خام شما یعنی نمره برگه امتحانتون هستش... هر دو کلاس رو در ادامه مطلب (بقیه شو بخونی بد نی) گذاشتم..لطفا به اونجا برید... با تشکر برچسبها: نمرات درس فیزیک, مدرسه, مدرسه بقیه الله, نمرات درس فیزیک1 بقیه شو بخونی بد نی [ چهارشنبه 1391/10/27 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم چشمم به انتهای خیابون بود سر ۴ راه وایساده بودم... چیزی نمونده تا غروب..توی فکر بودم..خاطرات رو باخودم مرور میکردم.. چشمم به کف خیابون بود باد سوزناکی که میومد مقداری خاک روی آسفالت خیابون رو باخودش بلند کرد و جلوی پاهای من تابش داد و از بین پاهام گذشت...چقد امروز خلوته اینجا ...سرمو آوردم بالا دیدم نه مثه همیشه شلوغه..این منم که در خودم عمیق شدم... نمیدانم بادش سوزناک است یا دردم گران.... نمیدونم از بیرون دارم میسوزم یا از درون... نمیدونم، ولش کن...از هرکجا که باشه مهم اینه که داره میسوزونه بدجور هم میسوزونه... {سکوت شکسته شد}-آقا....میرید؟ -آره میرم.. -پس برو اونجا پیش اون ماشین... بازچشم به زمین دوخته و درفکری عمیق...چقدر خاطرات خوش باهاش داشتم...یادمه وقتی کوچیک بودم باهاش دوز بازی میکردم،میبردمش..یک بار باختم و دیدم که چقدر خوشحال شد...بزرگتر شدم...دیدم باخت من در بازی چقد اونو خوشحال میکنه..احساس جوان بودن بهش دست میده...احساس غرور..احساس اینکه هنوز هم میتونه زندگی کنه... کار من شده بود بازی باهاش و باختن در مقابلش..وچقدر هم خوشحال بودم از شاد بودنش..چه بازی خوبی بود...برد و باختی که هردوطرف پیروزند...اون شاد بود و منم باشادبودنش شاد... هی خاطرات مرور میشدن...بغضی گلوم رو گرفته،میخوام بترکم اما تو غرور رو نشونم دادی،صلابت مرد بودن رو از تو به ارث بردم... درعین اینکه بغض داشتم لبخندی بر لبمانم نشست... امروز رفتم توی اتاقت...عینک و عصات گذاشته بود کنار رختخوابهات..وقتی که به عینکت نگاه میکردم انگار که چشمات بود که داشت منو نگاه میکرد و نگاهات یادم میوفتاد...وقتی که عصات رو نگاه میکردم صدای خش خش گیوه هات که روی زمین کشیده میشدن یادم میوفتاد با کولهای افتاده...که به عصات تکیه میدادی در هر قدمت و سر و نگاهت رو در راه رفتن به زور به طرف جلو معطوف میکردی و پاهات کشان کشان... امروز روز غمه ولی من لبخند میزنم ....لبخندی که بغض داره اما اشک نداره... یادته که با چه دقتی می نشستی و می گفتی واسم شاهنامه بخونید؟؟!!!با اینکه همه داستان هاش حفظت بود و جلوتر ابیاتش رو زمزمه میکردی ولی چه با دقت گوش می دادی..شده بود جزو نمازهای پنجگانه روزت... یادمه خیلی دوس داشتی ما رو ببوسی...وقتی که می بوسیدی لبها و دهان توو رفته ات اجازه نمیداد لباهای خشکت پوست ما رو لمس کنه و تنها چیزی که نصیب ما میشد ریش زبرت بود...چقدر که دلم واسه اون ریشهای زبر تنگ شده...وقتی که بعد از مدت طولانی میومدم پیشت خیلی دوس داشتم که پیشانیت رو ببوسم خیلی دوس داشتم که دستت رو ببوسم و من از نگاهات می خوندم که تو هم دوس داری پیشانیم رو ببوسی اما دوتامون رومون نمیشد.... خاطراتم باهات زیادن ..... وقتی که تورو در غسالخونه دیدم،وقتی که برتو نماز میخوندیم و وقتی که تورو بلند کردیم و در قبرت گذاشتیم، در تمام لحظات من آرامش داشتم و تورو تصور میکردم...اینکه الان داری منو می بینی و باورت نمیشه که مردی و خودت دنبال تابوتت به راه میوفتی اما...اما نه با عینکت ونه با کشان کشان پاهای ناتوانت بر زمین... بابای مهربونم(پدربزرگ-خطاب میشد تو کل خانواده به اسم بابا، حتی نتیجه هاش بابا صداش میکردن) امروز تورو به خاک سپردیم اما نه در قبرستان و نه در قم ....تورو در زادگاهت به خاک سپردیم...وتو چقد دوس داشتی تنگ تکاب رو...و تو چه انس و صمیمیتی داشتی با این سرزمین..با این کوهستان... خاکی که در اون تمام دوران کودکی و جوانیت رو سپری کردی...در کنار دوستت که باهم ۸۰ ساله دوست بودین حوجی ممد که خدا رحمتش کنه دفنت کردیم و شما دوتا حتی در مرگ هم با هم بودین وبافاصله کمی از هم به رحمت خدا رفتین خدا رحمتت کنه بابای خوبم و بیامرزه... نه نه م میگه دیروز غذا نخوردی و طبق معمول هر روزت دراز کشیدی و خوابیدی..اما چه خوابیدنی... در خواب بدون درد مردی...میگن این مدت دنبال آدما میفرستادی که بیان و حلالت کنن...روز ۵ شنبه مردی و روز جمعه روز رحلت پیامبر ص و امام حسن ع به خاک سپردنت... (در تقویم اهل تسنن رحلت پیامبر یک هفته قبله فک کنم) امیدوارم که خودشون به کمکت بیان...خدایت بیامرزد... بازگشت همه به سوی اوست... لطفا فاتحه و صلوات و دعا براش یادتون نره برچسبها: حرف دل, اندر حکایات زندگیه رضا, درددل, خاطرات [ جمعه 1391/10/22 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خدا میگن در زمانهای قدیم ، زمانی که دانشگاه ،دانشگاه بود و دانشجو هم دانش جو، پسری عاشق دختری بود و به شدت دوسش داشت. حاضر بود هرکاری برای رسیدن به دختره بکنه....داستان عشقشون رو بعدن می نویسم اما مهم، نکته ی دیگه ایه..... شرایط ازدواج این دوتا خیلی سخت بود...موانع بین راهشون بسیار زیاد... دختره ،اصلا واسش این دوس داشتن و عشق مهم نبود اما پسر قصه ما هر روز رنجورتر می شد و از خود بی خود تر... روز به روز نسبت به زندگیش ، درسش و خانوادش بی تفاوت تر می شد و شاه پری قصه ما نسبت به اون بی تفاوت تر... " چه جمله عجیبی است دوستت دارم...هرکس می گوید عاشق تر می شود و هرکس می شنود بی تفاوت تر" روزی مجنون داستان نشسته بود با خدا رازو نیاز می کرد و از خدا شکایت که : ای خدا تو چرا این عشق یه طرفه رو دادی به من؟ صفاتو عشقه..این چه کاریه؟!! یا خودشو بده یا فراموشیش رو؟!! آخه عاشق کردی، مهرشو انداختی به دلم ولمون کردی به امون خدا؟!، حالا حداقل کمکی کن...راهی...چاره ای...یکم احساس محبتی و توجهی از معشوقه...خوب یه کاری کن دیگه ، بیا اصلا یه قراری بذاریم...من واسه حج دانشجویی اسم می نویسم...اگه قراره ما به هم برسیم اسممو دربیار بذار من بیام دست به دامانت توی خونه خودت بشم. آخه تو ما رو سفارش کردی مهمان رو عزیز بشماریم حتما خودتم منو عزیز میشماری و دیگه یه کمکی می کنی بهم . اما اگه قرار نیست ما بهم برسیم جان خودت دست از سرمون بردار، کاری کن که فراموشش کنم حداقل. ما رو بازی نده.عروسک خیمه شب بازیت هستیم درست..باشه..ولی یه بازی دیگه باهامون بکن...این داستانو تمومش کن... خلاصه اینا رو گفت و فردای اون روز رفت اسمشو نوشت واسه حج عمره دانشجویی..... مدتها گذشت بعد پسره روز شماری میکرد واسه اینکه نظر خدا رو بدونه....ایقد گذشت که یادش رفت همچین موضوعی...اسمها رو زدن و اون بی خبر بود تا اینکه یه اس ام اس ببخشید پیامک اومد رو گوشیش... تبریک عرض می نماییم شما.....مشخصات خود را....تا تاریخ..... چشمش سیاهی میرفت کلمات رو به درستی نمی دید ،باورش نمی شد، بخاطر همین خوشحالی توی چهره ش مشخص نبود...پیش خودش گفت شاید این دوستای شیطونش می خوان سرکارش بذارن..تا اینکه رفت سایت دانشکده...مشخصات رو وارد کرد دید بله..... درسته.... ولی بحای خوشحال شدن بیشتر تشویش وجودشو گرفت... یعنی خدا صداشو شنیده؟!!!!یعنی می خواد به عشقش برسه؟!!!!یعنی اینا نشونه س؟؟؟!!!!!مگه میشه؟ من؟؟؟!!!!یعنی؟؟!!!! خب اینا قبول ولی پولش چی؟؟؟!!!توکه کل دارایی توی حسابت 50 هزارتومن بیشتر نمیشه تازه باید با همین ، حدود 15 روز دیگه سر کنی تا دوباره خونه واست پول بریزن... تازه الان که وضع خونه شرایطش خوب نیست (از اون مشکلات موقتی مالی که توی هر خونه ای هست) مونده بود خوشحال باشه....ناراحت باشه....بره ..نره...تا رسید خوابگاه همه ش به همین فک میکرد.... To be continue (دوستان نظر بذارید که آخرش چی میشه خوشحال میشم)
برچسبها: حرف دل, خاطرات, اندر حکایات زندگیه رضا, داستان, شروع یک عشق [ چهارشنبه 1391/10/20 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
[ یکشنبه 1391/10/17 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم بابا دانش آموزم دانش آموزای قدیم.. یکی از دانش آموزام الان یه اس داده به معلمش ببین چی داده؟!!!!!توروخدا من بهش چی بگم؟!!! "دوتا نی نی پیش هم خوابیده بودند، پسره به دختره میگه:تو دختلی یا پسلی؟ دختره میگه: نمیدونم. پسره میگه: بذال بلم زیل پتو، میره میاد میگه دختلی! دختره میگه: از کجا فهمیدی؟ پسره میگه اخه جولابات صولتیه"
برچسبها: خنده, جمله های ناب, مدرسه [ یکشنبه 1391/10/17 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم یه اخلاقی دارم خیلی ازش بدم میاد..یعنی من بدم نمیاد ازش خیلی هم خودم دوسش دارم اون اخلاقمو ولی وقتی میبینم با داشتن اون به هدف هام نمی رسم ونتیجه عکس میده دیگه باید تغییر کرد.... خاک عالم..... آدمو بشو که نیستیم الان چند روز دیگه دلمون میسوزه و باز یادمون میره که چه تصمیمی گرفتیم.. برچسبها: حرف دل, اندر حکایات زندگیه رضا, درددل [ یکشنبه 1391/10/17 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم چقد از بی خود بودن خودم بدم میاد...خیلی بده این حس به آدم دست بده آدمو شدیدا بی هدف و ناامید میکنه... بگذریم یه چیز دیگه می خواستم بگم. بارها تصمیم گرفتم که داستانمو بذارم رو وبلاگم...بخصوص چندسال دانشگاه رو ولی همینکه میام شروع کنم باز نمی دونم چی میشه که نمی تونم و نمیذارم.... برچسبها: حرف دل, اندر حکایات زندگیه رضا, درددل [ یکشنبه 1391/10/17 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم بنظر شما دوستان کدامیک از اعمال زیر بیهوده ترین کار دنیاست؟ ۱-پشت سر وانت دویدن و سوار میله شدن و طی مسافت صد متر با وانت فوق ۲-ایستادن در باند فرودگاه و آب ریختن پشت سر هر هواپیمایی که تیک آف می کند ۳-سرخیابان وایسادن و تشویق عابرین پیاده ۴-ترساندن رفته گران ۵- مراقبت از امتحانات دانش آموزی [ سه شنبه 1391/10/12 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم امروز یه تصمیم گرفتم..نمی دونم چقد میتونم بهش عمل کنم... تصمیم کبری شایدم صغری من رفتن به چاه پتانسیل بی نهایت تنهاییه. تا حالا که یکی دو نفر بیشتر نبودن. تصمیم گرفتم واسه یه مدت اونا رو هم بذارم کنار البته بجز حامد.. برچسبها: درددل [ سه شنبه 1391/10/12 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الرحیم اطلاعیه با سلام، این نمرات امتحان پایانی و مستمر درس فیزیک دانش آموزان اول ۳ دبیرستان شهید ممبینی ه. نمرات تا یک ماه بر روی وبلاگ هستن و بعد حذف خواهند شد. دانش آموزان می تونید به ادامه مطلب برید (بقیه شو بخونی بد نی) طبق قرار قبلی نمرات بالای ۱۸ رو ۲۰ گذاشتم. و به بقیه یک نمره اضافه کردم. دانش آموزانی هم که آخر سر نوشتم ازشون تحقیق و پاورپوینت دارم. بقیه هم که پاورپوینت یا تحقیق ارائه دادن و من اسمشون رو اضافه نکردم بصورت نظر بهم اطلاع بدن. نمرات قابل تغییره... (تصحیح نمرات در کلاس بعد تحویل برگه به دانش آموزان صورت خواهد گرفت..) برچسبها: نمرات درس فیزیک, مدرسه, مدرسه ممبینی, نمرات درس فیزیک 1 بقیه شو بخونی بد نی [ سه شنبه 1391/10/12 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
بسم الله الرحمن الر حیم
تا اعتراف کنه عاشقتونه ! بخدا... [ یکشنبه 1391/10/10 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
[ یکشنبه 1391/10/10 ] [ ] [ رضا شباهنگ ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||